|
هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این كامل نیست." پس از چند دقیقه، تروى نگاهم كرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه كرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد. شب هنگامى كه مى خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم از اینكه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته یك كودك را با دل خود حمایت كنم ...
از پای همین اسمان خراش که هیچ شباهتی به گلدسته هات نداره... از همین میدونه شلوغ که هیچ شباهتی به صحن و سرات نداره ... اره ... از همین تهران به تو سلام میکنم. السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع) چقدر دلم میخواست که توی حرم یا رضا رضا میگفتم ... بهم میگن زیارت به قرب دل ... میدونم جاش فرقی نمیکنه و قبل از سلام ما شیرینی جواب سلام رو به دلمون مینشونی. امشب نه کوری دیدن رو تجربه کرد . . . نه فلجی دویدن رو . . . نه صرعی شکست خورد و. . . نه ... اما بیایید . . . بیایید به جای لباس شفایافتگان سینه ی مرا بشکافید که یک دل مرده امشب زنده شد . . . دلت راهی مشهد الرضا شد ... التماس دعا |
About![]()
سه نقطه ... یعنی همه چیز .
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 Links
ندا جون دوست عزیزم
راوی |