تبليغاتX
یادداشت



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


یادداشت

سه نقطه...

اين مطلبو خودم نوشتم اميدوارم كه خوشتون بياد

چه جاي عجيبي ست اينجا، غربت با تمام اندوهش مرا درميان ميكشد و صداي ضجه ي هزار مسافر تنها

خوابم را اشفته ميكند . خستگي هزار حرف ناگفته،ناكامي هزار روياي پوچ به لحظه هايم چنگ ميزند

چه اشك ها كه بين اين حرفها باريدن گرفت وچه اتشها كه رويايم را سوزاند و خاكسترش را باد روي جاده

ها پاشيد.طبيعت روياي من حالا ميان تنهايي خاك الود و مرگ اندود اشتياقي خاموش شده رنگ باخته ،

همانجا كه براي سفري پر از پاييز هاي بي بهار كوله بارم را بستم به مقصدي نامعلوم ،شايد هرجا كه

خسته ميشدم واز زندگي دست ميشستم وشايد انجا كه ديگر حضور همسفري را كنار روح ناآرامم احساس

نمي كردم نميدانم ولي حالا نگاه ممتد و وهم آلود دورهارا مي كاود  .

به اميد سرابي شايد كه خيالم را سيراب كند.

ولي انگار هيچ عابري در امتداد راه انتظار مرا نمي كشد.انگار كسي تشويش غريبانه ي لحظه هايم را تاب

نمي اورد و من نشايد كه هيچ عبور عاشقانه اي را شريك باشم حتي اگر راهي كه ميروم روي بي رحمي

خوفناك و مه آلود درياي بي كران باشد هيچ قايقي حضور ميهمان ناخوانده اي چومرا نمي پذيرد .

اكنون من تنهايي بي عبور خويش را با اين جاده ي باران زده با اين اسمان دلگير و بوي خاك غم خورده

و شايد ارامش مرموز اين دريا تقسيم ميكنم .مگر چه ميشود  همين ها شايد مرا تا افق هاي نارنجي دور

تا ساحل يك شهر ياري كنند شهري پر از مسافران تنها و خسته...

+نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت2:3 قبل از ظهرتوسط سارا | |

ياران ، اين قافله ، قافله ي عشق است و اين راه که به سرزمين کربلا مي رسد، راه تاريخ است و هر بامداد اين بانگ از آسمان مي رسد که : الرحيل ، ارحيل


ای دنیا! از من دور شو... که من از چنگالت به در جسته ام و از ریسمانت رسته و از لغزشگاهت دوری گزیده ام. کجایند مهترانی که به بازیچه های خود فریبشان دادی؟ کجایند مردمی که با زیورهایت دام فریب بر سرشان نهادی؟ آنک در گورها گرفتارند و در لابلای لحدها ناپدیدار! ... نه راهی برای در شدن و نه گریزگاهی برای بیرون آمدن. هیهات! آن که پا در لغزشگاهت نهاد به سر درآمد، و آن که در ژرفای دریایت فرو رفت به در نیامد و آن که از ریسمانت رهید توفیق رفیقش گردید ... از دیده ام پنهان شو! به خدا سوگند رامت نشوم که مرا خوار بدانی و گردن به بندت


برترین چیز نگاهی است که از حادثه ی عشق پر است.

      این جملات از طرفه یه دوسته خوبه

                                      امیدوارم که خوشتون بیاد

+نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت0:55 قبل از ظهرتوسط سارا | |