تبليغاتX
یادداشت



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


یادداشت

سه نقطه...

 آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود

F../..A

+نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت10:36 بعد از ظهرتوسط سارا | |

من غلام قمرم غير قمر هيچ نگو

پيش من جز سخن شهد شكر هيچ نگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از اين بي خبري رنج ببر هيچ مگو

دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو

گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو

من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت

سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو

قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد

در ره دل چه لطيف است سفرهيچ مگو

گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشرراست

گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو

گفتم اين چيست بگو زيرو زبر خواهم شد گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگو

اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو

 
                                                                                                              حضرت مولانا

F../..A

+نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت8:49 بعد از ظهرتوسط سارا | |

مي نويسم براي تو و به خاطر تو..... عشق را مي نويسم,من از تو مي نويسم,من از محبت مي نويسم,من از پاكي مي نويسم....... دل تنهاست, دل ساده است, دل خانه عشق است........... من در خانه دلم عشق تو نهفته است كه در آن پاكي و شور صداقت است و محبت را مي شناسم چون تو همه آنرا يكجا داري

For You My Love ../A

فرانچسکو توتي؛ بهترين گلزن
همه مي‌گفتند در فتح جام جهاني توسط ايتاليا نقش کوچکي بازي کرده است. زانويش مصدوم بود و به نظر مي‌رسيد با بي‌حوصلگي پا به ميادين بگذارد اما با کناره‌گيري از تيم ملي در رم درخشش فوق‌العاده‌اي داشت. او کفش طلاي اروپا را به دست آورد.

وي رهبر رم بود و در فتح جام حذفي هم نقش غيرقابل باوري داشت و جالوروسي به وي افتخار مي‌کند

 

برای کسانی گفتم که نمی دونستند

F../..A

+نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت9:35 بعد از ظهرتوسط سارا | |

این وبلاگ توسط F../..A تصرف گشت

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی توسط تشکیلات خود گردان F../..A اداره میشود

+نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت3:30 بعد از ظهرتوسط سارا | |

                                                                                                       

چقدر همه چیز آرام است . خواب زمین و زمان را در آغوش کشیده دلم اما این آرامش را دوست نمی دارد

همه ی ثانیه ها غرق نبودنت و رفتنت ...

وقتی نیستی اینجا به کویری می ماند که با خاطره ی باریدنت زنده مانده و با یاد بودنت به خلوت خورشید

چنگ میزند کوچه های اینجا غریبه اند اینجا کسی جز من تورا به یاد نمی آورد , کسی جز من انتظارت را

نمی کشد . وقتی رفتی هیچ کس صدای شکستن قلبم را نشنید و حتی کسی اشک هایم را ندید...

غصه ی خاموش ندیدنت لحظه هایم را به بند کشیده کاش میدانستی اینجا چقدر عبوس و غمگین است

, کاش میدانستی همه چیز و همه کس رنگ و بویی از خاطره ی دیروز و دیروز ها را با خود می کشاند

به جایی بی نام و نشان از تبار نبودن ها و من میان هجوم حسرت ها هرشب گذشته را زیر و رو می کنم

رویای پوچ رفته را و روی دیوارها همان دیوارها که روزی شادی ام را به آنها بخشیده بودم...

من هنوز میان تمام کوچه ها تورا می جویم , هنوز تنهایی ام , معجزه ی عشق را انتظار میکشد.

آری , شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما

                                                                        چه کسی یاد تو را خواهد شست ؟!؟ ...

امیدوارم که خوشتون اومده باشه دوست دارم نظراتتونو بدونم....

 

+نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت2:31 قبل از ظهرتوسط سارا | |