تبليغاتX
یادداشت



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


یادداشت

سه نقطه...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت4:8 بعد از ظهرتوسط سارا | |

 

خداوندا! همواره‌، تو را سپاس مي‌گذارم كه هر چه در راه تو و در راه پيام تو‌، يش‌تر مي‌روم و بيش‌تر رنج مي‌برم‌. آن‌ها كه بايد مرا بنوازند‌، مي‌زنند، آن‌ها كه بايد همگامم باشند‌، سد راهم مي‌شوند‌، آن‌ها كه بايد حق‌شناسي كنند‌، حق‌كشي مي‌كنند، ‌آن‌ها كه بايد دستم را بفشارند‌، سيلي مي‌زنند،‌ آن‌ها كه بايد در برابر دشمن دفاع كنند‌، پيش از دشمن حمله مي‌كنند و آن‌ها كه بايد در برابر سمپاشي‌هاي بيگانه‌، ستايشم كنند‌، تقويتم كنند‌، اميدوارم كنند‌، سرزنشم مي‌كنند‌، تضعيفم مي‌كنند‌، نوميدم مي‌كنند‌، تا در راه تو از تنها پايگاهي كه چشم ياري مي‌دارم‌، نوميد شوم‌، چشم ببندم‌، رانده شوم‌... تا تنها اميدم تو شوي‌، چشم انتظارم تنها به روي تو باز ماند‌، تنها از تو ياري طلبم و در حسابي كه با تو دارم شريكي ديگر نباشد.

خداوندا!‌ پارسايان بزرگي را كه در انزواي رياضت و عزلت پاك عبادت يا علم يا هنر‌، به كشتن نفس كمر بسته‌اند‌، هر چه زودتر توفيقشان ده‌!

خداوندا‌! به من توفيق تلاش در شكست‌، صبر در نوميدي‌، رفتن بي‌همراه‌، جهاد بي‌سلاح‌، كار بي‌پاداش‌، فداكاري در سكوت‌، دين بي دنيا‌، مذهب بي‌عوام‌، عظمت بي‌نام‌، خدمت بي‌نان‌، ايمان بي‌ريا‌، خوبي بي‌نمود‌، گستاخي بي‌خامي‌، مناعت بي‌غرور‌، عشق بي‌هوس‌، تنهايي در انبوه جمعيّت‌، دوست داشتن بي آن‌كه دوست بداند‌، روزي كن‌.

خداوندا‌! لذّت‌ها را بر بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز را بر جانم ريز‌.

+نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت10:31 بعد از ظهرتوسط سارا | |

تو کیستی٬ که من اینگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

تو چیستی٬ که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق سر گشته روی گردابم!

تو در کدام سحر؟بر کدام اسب سپید؟

تو را کدام خدا؟تو از کدام جهان؟

+نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت3:30 بعد از ظهرتوسط سارا | |

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و

عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد

و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.

تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را

به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...

روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌

كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك

قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌

از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌

در اشك‌ عاشق‌ است.


F../..A

+نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت10:0 بعد از ظهرتوسط سارا | |

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم

بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم

جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم

خانه سوزیم و چو آتش سوی می خانه شویم

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو

تا نمیریم مپندار که مردانه شویم

F../..A

+نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت10:35 بعد از ظهرتوسط سارا | |