|
سلام امروز خیلی دلم گرفته بود رفتم پیش پدر بزرگ یعنی از شب قبلش خودمو اماده کرده بودم اینقدر ذوق داشتم که تمام شب نتونستم بخوابم مداوم ساعت رو نگاه می کردم تا صبح بشه . بالاخره انتظار به سر رسید و صبح شد . خیلی دلم براشون تنگ شده بود کلی باهاشون حرف زدم یه دل سیر گریه کردم و حالم اومد سر جاش ...اقاجون من خیلی مهربونه با دست های ناز چروکیده صورت پر از چروک و نرم با موهای سفید خوشگلش که اونا رو زیره کلاهش مخفی می کنه... با چشم های ناز طوسی که از وقتی چشماشو (اب مروارید)عمل کرده بود براق تر شده بود... هنوز یادمه اون دستای نرمش ...روی سنگ قبر مشکی اب ریختم و دستمو گذاشتم روی سنگش به یاد اون روز هایی که دستشونو میگرفتم.کاشکی اون روزها برمی گشت و من میتونستم دوباره دست های نازشونو ببوسم ...ای کاش ... ...
|
About![]()
سه نقطه ... یعنی همه چیز .
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 Links
ندا جون دوست عزیزم
راوی |