تبليغاتX
یادداشت



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


یادداشت

سه نقطه...

سلام

امروز خیلی دلم گرفته بود رفتم پیش پدر بزرگ یعنی از شب قبلش خودمو اماده کرده بودم اینقدر ذوق

داشتم که تمام شب نتونستم بخوابم مداوم ساعت رو نگاه می کردم تا صبح بشه .

بالاخره انتظار به سر رسید و صبح شد . خیلی دلم براشون تنگ شده بود کلی باهاشون حرف زدم

یه دل سیر گریه کردم و حالم اومد سر جاش ...اقاجون من خیلی مهربونه با دست های ناز چروکیده

صورت پر از چروک و نرم با موهای سفید خوشگلش که اونا رو زیره کلاهش مخفی می کنه...

با چشم های ناز طوسی که از وقتی چشماشو (اب مروارید)عمل کرده بود براق تر شده بود...

هنوز یادمه اون دستای نرمش ...روی سنگ قبر مشکی اب ریختم و دستمو گذاشتم روی سنگش

به یاد اون روز هایی که دستشونو میگرفتم.کاشکی اون روزها برمی گشت و من میتونستم دوباره

دست های نازشونو ببوسم ...ای کاش ...

... 

+نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت5:10 بعد از ظهرتوسط سارا | |