تبليغاتX
یادداشت



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


یادداشت

سه نقطه...

از پای همین اسمان خراش که هیچ شباهتی به گلدسته هات نداره...

از همین میدونه شلوغ که هیچ شباهتی به صحن و سرات نداره ...

اره ... از همین تهران به تو سلام میکنم.

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع)

چقدر دلم میخواست که توی حرم یا رضا رضا میگفتم ...

بهم میگن زیارت به قرب دل ... میدونم جاش فرقی نمیکنه و قبل از سلام ما شیرینی جواب سلام رو به دلمون مینشونی.

امشب نه کوری دیدن رو تجربه کرد . . . نه فلجی دویدن رو . . . نه صرعی شکست خورد و. . . نه ...

اما بیایید . . .

بیایید به جای لباس شفایافتگان  سینه ی مرا بشکافید که یک دل مرده امشب زنده شد . . .

دلت راهی مشهد الرضا شد ... التماس دعا

+نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت4:44 بعد از ظهرتوسط سارا | |

ایا همه چیز مساویه؟

ایا همیشه همه چیز مساویه؟

=================================

شاید مساویه همه چیز !!!!!!

+نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت9:8 قبل از ظهرتوسط سارا | |

تا حالا اینقدر اهمیت بودن جارو برقی در خانه توجه نکرده بودم.

تا حالا شده بترسی؟ مثلا از سوسک (موجود چندش اور نه ترس اور)

امیدوارم که هیچوقت براتون پیش نیاد. نیمه های شب بود و من هم بیدار در راهرو بودم که ناگهان با ان موجود چندش اور روبه رو شدم (حالا خوب بود توی خونه یا اتاقم نبود)من ماندم و همان موجود و ساعت ۲ نیمه شب.

میخواستم جیغ بزنم که خداراشکر یادم افتاد اعضای خانواده خوابن ... خواستم زنگ بزن به پدر ...

بالاخره تا چند دقیقه من نگاهش کردم و او هم مرا ...

تا اینکه جرقه ای بر سرم افتاد و یاد دوست شفیق و ارزشمندم افتادم واقعا که حق دوستیش را همیشه خوب ادا میکند. دوست خوبم جارو برقی ان سوسک مزاحم را خورد (اصلا هم نترسیدم)

دوستی منو جاروبرقی بیشتر شد چون سابقه ی قبلی داشت اما از جهت که رفتیم نشد دوستی با ان موجود پیدا کنیم... بالاخره نمیشه که با هم دوست شد

پنجره ی راهرو را بستم که دیگر موجودی راه ورد نداشته باشد...اینبار به خیر گذشت

راستی میدونید کی جارو برقی رو اختراع کرده؟

هر کی که هست خدا خودش و پدر و مادرش رو رحمت کنه یا حفظش کنه...

در گوشی:

۱-خواستم عکس ان موجود را بگذارم چندشم شد ... خواهان احساس همدردی هستم.

۲-ما یعنی من که نمیترسم فقط بدم میاد ... سو تفاهم نشه از ترس و ... که در وجود مانیست

+نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت7:2 قبل از ظهرتوسط سارا | |

امروز هم مانند روزهای دیگر است

مانند همان ۳۶۴ روز گذشته...

+نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت8:13 قبل از ظهرتوسط سارا | |

روی ماه خدا را ببوس...

خیلی خوبه که گاهی اوقات به اسمان نگاه می کنیم و نگاهی هم به اسمان دل کنیم.

خیلی دلم برای خودم تنگ شده ... منتظر یه فرصت شایدم یه بهانه بودم تا به خودم برگردم که باز هم خدای من یه فرصته دیگه توی زندگیم نصیبم کرد ... اینکه بتونم یک ماه رمضون دیگه یه سحر و افطاره دیگه و یه مهمونی خاصه دیگه رو تجربه کنم.

وای که چقدر دلم برای لحظه ها ی ناب افطار دعای سحر... تنگ شده .

ماه رمضون یه حس و حال دیگه است... ممنونم ...

خدایا بازم ممنونم ازت که منه یه مشت خاک رو لایق دونستی و راهی زمین کردی

خدایا ممنونم که دوباره فرصت بهم دادی تا مهمونت باشم نه با جسمم نه با نخوردن و... با دلم

خدایا میخوام امسال با دلم بیام و مهمونت بشم و با دلم سر سفره ی افطار و سحر سر سجاده بشینم.

میخوام روحی سیر بشم موقع افطار و سحر نه جسمی...

خدایا کمکم کن بتونم این خواستن ها رو عملی کنم... خدایا کمکم کن بتونم بنده ی خوبی باشم...

خدایا ... خدایا ... بدون تو و بدون کمک تو من هیچم چون نه میدونم و نه میتونم...

یگانه خالقم یگانه معبودم ... دلمان رو اسمانی کن...

ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد!

معني خوشبختي ،
بودن اندوه است...!
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند.
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاري است پر از ياد خدا!
و در آن باز کسي  با صدایی  آرام و مطمئن مي خواند

که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟ چرا ؟

+نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت7:4 قبل از ظهرتوسط سارا | |

سلام ...!!!

سلامی به گرمی همین تابستان گرم !!! البته جای شکرش باقیست چون به قول استاد هرچیزی که پیش میاد بدتری هم داره که خدارا شکر بدترش نصیب ما نشد...

دوست دارم از روزهام بگم

به قول مادر ... شب و روزم رو گم کردم (شبها تا دیر وقت بیدارم یعنی تا نزدیکای... )

به قول پدر ... ۶ صبح بیدارشی اونوقت میبینی شب چی جی روخوابت میبره؟؟؟؟

به قول دایی ... دیگه باید مستقل بشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (اخه دایی جان....)

به قول دوستم (نرگس) ... بیا این کتاب و بخون این دیگه اخرشه عالیه دنیاتو عوض میکنه... (دیگه شبیه کتاب شدم ... باور کنید)

به قول دوستم (باران) ... پاشو با هم بریم بیرون کلی خوش میگذره ... (خواهش میکنم....!)

به قول ............بیا بریم استخر...سینما.... ناهار... کافی شاپ....تئاتر...خرید... پارک ... شهربازی 

دیگه کافیه خواهش میکنم از راهکارهای عالیتون ممنون ... دیگه جواب نمیده

اره خسته شدم دلم تغییر میخواد یه تغییر اساسی که باز به قول مامان دیگه چه تغییری مونده؟؟؟/

....

این روزها از همه چیز خسته شدم از چیزهایی که میشنوم... میبینم ... میخونم

دیگه تحمل ندارم ... عذاب میکشم وقتی میبینم نمیتونم کاری انجام بدم...

به خدا انصاف نیست ...انصاف هم چیزه خوبیه ... فقط همین 

خدایا کمکم کن...

+نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت11:27 بعد از ظهرتوسط سارا | |

یک قراره دوستانه در صبح زود... دلیل صبح زودش را خودم هم نمیدانم حتما حکمتی داشته...

پایم را از درب خانه بیرون میگذارم و یک الهی به امید تو می گویم و نفس عمیقی میکشم و ریه هایم را با یک خروار دود پر از سرب و کربن شهر اشنا میکنم البته اشناست اشناتر میکنم...

خلاصه به این ترتیب روز اغاز میشود.

در خیابان به صورت های بدتر از خودم نگاه میکنم خسته و خواب زده و بی انگیزه  انگار همه را با لنگه دمپایی به زور از رختخواب بیرون کردند و راهی خیابان.

تاکسی ها طنازانه و دیر می ایند ... باز هم تاکسی و بحث داغ. چه بحث هایی از قتل عام گربه ها گرفته تا گران شدن لوازم زندگی و....اقتصاد و سیاست ...البته ما که اهلش نیستیم و در ان زمان خواب الودیم.

بحث داغ داغ است اما نه انقدر که خواب را از سرم به در کند با خودم میگویم هرچه که هست از صدای مجری شنگول و الکی خوش رادیو خوشتر است!!!

بحث تمام میشود موسیقی و خبر و... رادیو هم اما همچنان ترافیک پابرجاست.

در خواب و بیداری هستم که متوجه میشوم باید پیاده شوم کرایه را پرداخت میکنم و تشکر میکنم و قابلی نداردی میشنوم.

هنوز چند قدمی از خیابان فاصله نگرفته ام که ماشینی با سرعت از خیابان عبور میکند ... گویا چشمانش مشکل دارد که خیابان به این باریکی را بزرگراه فرض کرده!!!

نگاهی به لباسهایم میکنم و با دیدن قطره های گل الود روی شلوارم خواب از سرم میپرد و در این لحظه به جای گفتن هر حرفی در دل بر خودم لعنت میفرستم که چرا امروز تیپ سفید زده ام!!!!

اکنون کاملا خواب از سرم پریده و قرار دوستانه را چند ساعتی کنسل میکنیم و دوباره راهی منزل میشویم....

+نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت8:13 بعد از ظهرتوسط سارا | |

هر شب ستاره ها رو نگاه میکنم.

فاصله ی من تا عشقم خیلی زیاده حتی توی اسمون.

ستاره ی من اینجا و ستاره  او ...خیلی دور تر از من.

خدایا دوری را تحمل میکنم ...اما تحمل ابرها را ندارم.

با اینکه عاشق بارونم اما دوست دارم شبها اسمان صاف باشه که  توی اسمون ببینمش.

ستاره من زیباترین ستاره است.از همه روشن تر ...

با چشمکهاش باهام حرف میزنه...نمیزاره من تنها باشم.

دوریش سخته خیلی سخت ...اما با بودنش قابل تحمله .

 

+نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت7:46 قبل از ظهرتوسط سارا | |

                                                                                                       

چقدر همه چیز آرام است . خواب زمین و زمان را در آغوش کشیده دلم اما این آرامش را دوست نمی دارد

همه ی ثانیه ها غرق نبودنت و رفتنت ...

وقتی نیستی اینجا به کویری می ماند که با خاطره ی باریدنت زنده مانده و با یاد بودنت به خلوت خورشید

چنگ میزند کوچه های اینجا غریبه اند اینجا کسی جز من تورا به یاد نمی آورد , کسی جز من انتظارت را

نمی کشد . وقتی رفتی هیچ کس صدای شکستن قلبم را نشنید و حتی کسی اشک هایم را ندید...

غصه ی خاموش ندیدنت لحظه هایم را به بند کشیده کاش میدانستی اینجا چقدر عبوس و غمگین است

, کاش میدانستی همه چیز و همه کس رنگ و بویی از خاطره ی دیروز و دیروز ها را با خود می کشاند

به جایی بی نام و نشان از تبار نبودن ها و من میان هجوم حسرت ها هرشب گذشته را زیر و رو می کنم

رویای پوچ رفته را و روی دیوارها همان دیوارها که روزی شادی ام را به آنها بخشیده بودم...

من هنوز میان تمام کوچه ها تورا می جویم , هنوز تنهایی ام , معجزه ی عشق را انتظار میکشد.

آری , شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما

                                                                        چه کسی یاد تو را خواهد شست ؟!؟ ...

امیدوارم که خوشتون اومده باشه دوست دارم نظراتتونو بدونم....

 

+نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت2:31 قبل از ظهرتوسط سارا | |

اين مطلبو خودم نوشتم اميدوارم كه خوشتون بياد

چه جاي عجيبي ست اينجا، غربت با تمام اندوهش مرا درميان ميكشد و صداي ضجه ي هزار مسافر تنها

خوابم را اشفته ميكند . خستگي هزار حرف ناگفته،ناكامي هزار روياي پوچ به لحظه هايم چنگ ميزند

چه اشك ها كه بين اين حرفها باريدن گرفت وچه اتشها كه رويايم را سوزاند و خاكسترش را باد روي جاده

ها پاشيد.طبيعت روياي من حالا ميان تنهايي خاك الود و مرگ اندود اشتياقي خاموش شده رنگ باخته ،

همانجا كه براي سفري پر از پاييز هاي بي بهار كوله بارم را بستم به مقصدي نامعلوم ،شايد هرجا كه

خسته ميشدم واز زندگي دست ميشستم وشايد انجا كه ديگر حضور همسفري را كنار روح ناآرامم احساس

نمي كردم نميدانم ولي حالا نگاه ممتد و وهم آلود دورهارا مي كاود  .

به اميد سرابي شايد كه خيالم را سيراب كند.

ولي انگار هيچ عابري در امتداد راه انتظار مرا نمي كشد.انگار كسي تشويش غريبانه ي لحظه هايم را تاب

نمي اورد و من نشايد كه هيچ عبور عاشقانه اي را شريك باشم حتي اگر راهي كه ميروم روي بي رحمي

خوفناك و مه آلود درياي بي كران باشد هيچ قايقي حضور ميهمان ناخوانده اي چومرا نمي پذيرد .

اكنون من تنهايي بي عبور خويش را با اين جاده ي باران زده با اين اسمان دلگير و بوي خاك غم خورده

و شايد ارامش مرموز اين دريا تقسيم ميكنم .مگر چه ميشود  همين ها شايد مرا تا افق هاي نارنجي دور

تا ساحل يك شهر ياري كنند شهري پر از مسافران تنها و خسته...

+نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت2:3 قبل از ظهرتوسط سارا | |