<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشت</title>
<link>http://francesco.blogfa.com/</link>
<description>سه نقطه...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 10:57:58 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>جریمه!</title>
<link>http://francesco.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;DIV id=posttitle&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sbiglari.blogfa.com/post-48.aspx&quot;&gt;&lt;B&gt;جریمه 15هزار تومانی &lt;/B&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=postbody&gt;به گزارش شبكه خبر، سرهنگ مجید پریزادجانشین رئیس پلیس راهور تهران با بیان اینکه پلیس راهور این قانون را فراموش نکرده و روزانه آن را اجرا می کند افزود: برابر ماده 206 قانون آئین نامه راهنمایی و رانندگی، ریختن هر گونه آشغال،‌ زباله، مایعات، ‌نخاله مصالح ساختمانی ،شی و آب دهان از درون خودرو به سطح معابر تخلف و ممنوع است زیرا باعث انحراف وسایل نقلیه درحال حرکت از مسیر اصلی می شود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وی تصریح کرد: درحال حاضر قانون فقط جریمه نقدی را برای این دسته از رانندگان خاطی در نظر گرفته است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پریزاد گفت : کسانی که اعم از سرنشین یا راننده اقدام به ریختن آشغال و ضایعات در سطح خیابان کنند برابر قانون اخذ جرائم 150 هزار ریال جریمه می شوند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وی ادامه داد: افرادی هم که اقدام به ریختن مصالح ساختمانی و نخاله در سطح معبر کنند به مراجع قانونی جهت برخورد قضایی معرفی می شوند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سرهنگ پریزاد به شهروندان توصیه کرد با حفظ رعایت قانون در حفظ پاکیزگی شهر ومعابر وتقویت سلامتی و ایمنی حین رانندگی کوشا باشند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A title=&quot;سايت آپلود عکس&quot; href=&quot;http://www.450.ir/upload&quot; target=_blank alt=&quot;upload&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot; آپلود عکس &quot; src=&quot;http://450.ir/upload/img/1001/1113-07-9014569i81-siz-57639.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا جریمه برای صاحب این ماشین چقدره؟ اصلا جریمه ای در کاره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه کسی فهمید ما را بی خبر نگذاره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 10:57:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=francesco&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>francesco</dc:creator>
<guid>http://francesco.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقانه ترین دعایى كه به آسمان رفت </title>
<link>http://francesco.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 5pt&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;یك روز كاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه كردم و دیدم كاملاً براى تدریس آماده ام. اولین كارى كه باید مى كردم این بود كه مشق هاى بچه ها را كنترل كنم و ببینم تكالیفشان را كامل انجام داده اند یا نه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 492px; HEIGHT: 159px&quot; height=168 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://persian-star.net/1388/2/12/1/4.jpg&quot; width=528 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: &quot;تروى! این كامل نیست.&quot;&lt;BR&gt;او با نگاهى پر از التماس كه در عمرم در چهره كودكى ندیده بودم، نگاهم كرد و گفت: &quot;دیشب نتونستم تمومش كنم، واسه این كه مامانم داره مى میره.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هق هق گریه ی او ناگهان سكوت كلاس را شكست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود كه او كنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محكم حلقه كردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یك از بچه ها تردید نداشت كه &quot;تروى&quot; بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید كه مى ترسیدم قلب كوچكش بشكند. صداى هق هق او در كلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشك و ساكت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى كردند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سكوت سرد صبحگاهى كلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود كه مى شكست. من بدن كوچك تروى را به خود فشردم و یكى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال كاغذى را بیاورد. احساس مى كردم بلوزم با اشك هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشكم روى موهاى او مى ریخت. &lt;BR&gt;سؤالى روبرویم قرار داشت: &quot;براى بچه اى كه دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بكنم؟&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تنها فكرى كه به ذهنم رسید، این بود: &quot;دوستش داشته باش ... به او نشان بده كه برایت مهم است ... با او گریه كن.&quot; انگار ته زندگى كودكانه او داشت بالا مى آمد و من كار زیادى نمى توانستم برایش بكنم. اشك هایم را قورت دادم و به بچه هاى كلاس گفتم: &quot;بیایید براى تروى و مادرش دعا كنیم.&quot; دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 488px; HEIGHT: 292px&quot; height=303 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://persian-star.net/1388/2/12/1/2.jpg&quot; width=524 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;پس از چند دقیقه، تروى نگاهم كرد و گفت: &quot;انگار حالم خوبه.&quot; او حسابى گریه كرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هنگامى كه براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود كه مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و كمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا كرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى كرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه كند و با چهره ی مرگ كه انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 501px; HEIGHT: 323px&quot; height=331 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://persian-star.net/1388/2/12/1/3.jpg&quot; width=482 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;شب هنگامى كه مى خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم از اینكه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته یك كودك را با دل خود حمایت كنم&lt;/FONT&gt; ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 09:43:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=francesco&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>francesco</dc:creator>
<guid>http://francesco.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میلاد مبارک.</title>
<link>http://francesco.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>از پای همین اسمان خراش که هیچ شباهتی به گلدسته هات نداره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همین میدونه شلوغ که هیچ شباهتی به صحن و سرات نداره ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اره ... از همین تهران به تو سلام میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع)&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چقدر دلم میخواست که توی حرم یا رضا رضا میگفتم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهم میگن زیارت به قرب دل ... میدونم جاش فرقی نمیکنه و قبل از سلام ما شیرینی جواب سلام رو به دلمون مینشونی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;امشب نه کوری دیدن رو تجربه کرد . . . نه فلجی دویدن رو . . . نه صرعی شکست خورد و. . . نه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;اما بیایید . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;بیایید به جای لباس شفایافتگان  سینه ی مرا بشکافید که یک دل مرده امشب زنده شد . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;دلت راهی &lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;مشهد الرضا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; شد ... التماس دعا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 13:13:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=francesco&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>francesco</dc:creator>
<guid>http://francesco.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مساوی؟؟؟</title>
<link>http://francesco.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>ایا همه چیز مساویه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایا همیشه همه چیز مساویه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;=================================&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید مساویه همه چیز !!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 05:37:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=francesco&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>francesco</dc:creator>
<guid>http://francesco.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدای من...صدایت میکنم.</title>
<link>http://francesco.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description> « بسم الله الرحمن الرحیم &lt;BR&gt;اناانزلناه فی لیله القدر &lt;BR&gt;و ماادریک ما لیله القدر &lt;BR&gt;لیله القدر خیر من الف شهر &lt;BR&gt;تنزل الملائکه والروح، فیها باذن ربهم من کل امر &lt;BR&gt;سلام هی حتی مطلع الفجر » &lt;BR&gt;« ما «آن» را فرود آوردیم درشب قدر &lt;BR&gt;و چه میدانی که شب قدر چیست؟ &lt;BR&gt;شب قدر از هزار ماه برتر است &lt;BR&gt;فرشتگان و آن روح دراین شب فرود می‌آیند &lt;BR&gt;به اذن خداوندشان از هر سو &lt;BR&gt;سلام بر این شب تا آنگاه که چشمه خورشید ناگهان می‌شکافد! » &lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 456px; HEIGHT: 293px&quot; height=373 src=&quot;http://golestanenavid.files.wordpress.com/2008/09/mailedpix.jpg&quot; width=456&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 17pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 20pt; COLOR: rgb(51,153,255); FONT-FAMILY: arial&quot;&gt;ای خدای من &lt;/DIV&gt;آهنگ تو کردم و امیدم را از روی اعتماد به سوی تو آوردم&lt;BR&gt;و دانستم مسئلت های بسیار من در برابر توانگری تو کم است&lt;BR&gt;و خواهش های عظیم من در برابر وسعت رحمت تو کوچک است&lt;BR&gt;و کرم تو از مسئلت احدی تنگ نمی گردد&lt;BR&gt;و دست تو در بخشش ها از هر دستی بالاتر است&lt;BR&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 22pt; COLOR: rgb(0,102,204); FONT-FAMILY: arial&quot;&gt;باز می گردم به سوی تو در چنین حالتی ... &lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;*صحیفه ی سجادیه*&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 03:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=francesco&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>francesco</dc:creator>
<guid>http://francesco.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستی منو ...</title>
<link>http://francesco.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>تا حالا اینقدر اهمیت بودن جارو برقی در خانه توجه نکرده بودم.&lt;SPAN id=ctl00_ContentPlaceHoldermiddle_ShList_ctl00_dtlDetail_ctl00_Label7&gt;&lt;IMG height=203 alt=&quot;&quot; hspace=15 src=&quot;http://www.zendehrood.com/files/filebox/jaroo.jpg&quot; width=200 align=left vspace=5&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا حالا شده بترسی؟ مثلا از سوسک (موجود چندش اور نه ترس اور&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم که هیچوقت براتون پیش نیاد. نیمه های شب بود و من هم بیدار در راهرو بودم که ناگهان با ان موجود چندش اور روبه رو شدم (حالا خوب بود توی خونه یا اتاقم نبود)من ماندم و همان موجود و ساعت ۲ نیمه شب. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواستم جیغ بزنم که خداراشکر یادم افتاد اعضای خانواده خوابن ... خواستم زنگ بزن به پدر ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره تا چند دقیقه من نگاهش کردم و او هم مرا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اینکه جرقه ای بر سرم افتاد و یاد دوست شفیق و ارزشمندم افتادم واقعا که حق دوستیش را همیشه خوب ادا میکند. دوست خوبم جارو برقی ان سوسک مزاحم را خورد (اصلا هم نترسیدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستی منو جاروبرقی بیشتر شد چون سابقه ی قبلی داشت اما از جهت که رفتیم نشد دوستی با ان موجود پیدا کنیم... بالاخره نمیشه که با هم دوست شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجره ی راهرو را بستم که دیگر موجودی راه ورد نداشته باشد...اینبار به خیر گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی میدونید کی جارو برقی رو اختراع کرده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر کی که هست خدا خودش و پدر و مادرش رو رحمت کنه یا حفظش کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در گوشی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-خواستم عکس ان موجود را بگذارم چندشم شد ... خواهان احساس همدردی هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-ما یعنی من که نمیترسم فقط بدم میاد ... سو تفاهم نشه از ترس و ... که در وجود مانیست&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 03:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=francesco&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>francesco</dc:creator>
<guid>http://francesco.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و اما امروز...!!!</title>
<link>http://francesco.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>امروز هم مانند روزهای دیگر است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مانند همان ۳۶۴ روز گذشته...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 04:42:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=francesco&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>francesco</dc:creator>
<guid>http://francesco.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماه خدا...</title>
<link>http://francesco.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/kheyme14/706[1].jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;روی ماه خدا را ببوس...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خیلی خوبه که گاهی اوقات به اسمان نگاه می کنیم و نگاهی هم به اسمان دل کنیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خیلی دلم برای خودم تنگ شده ... منتظر یه فرصت شایدم یه بهانه بودم تا به خودم برگردم که باز هم خدای من یه فرصته دیگه توی زندگیم نصیبم کرد ... اینکه بتونم یک ماه رمضون دیگه یه سحر و افطاره دیگه و یه مهمونی خاصه دیگه رو تجربه کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای که چقدر دلم برای لحظه ها ی ناب افطار دعای سحر... تنگ شده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماه رمضون یه حس و حال دیگه است... ممنونم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خدایا بازم ممنونم ازت که منه یه مشت خاک رو لایق دونستی و راهی زمین کردی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خدایا ممنونم که دوباره فرصت بهم دادی تا مهمونت باشم نه با جسمم نه با نخوردن و... با دلم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خدایا میخوام امسال با دلم بیام و مهمونت بشم و با دلم سر سفره ی افطار و سحر سر سجاده بشینم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;میخوام روحی سیر بشم موقع افطار و سحر نه جسمی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خدایا کمکم کن بتونم این خواستن ها رو عملی کنم... خدایا کمکم کن بتونم بنده ی خوبی باشم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خدایا ... خدایا ... بدون تو و بدون کمک تو من هیچم چون نه میدونم و نه میتونم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یگانه خالقم یگانه معبودم ... دلمان رو اسمانی کن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;ماه من!&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(102,102,102)&quot;&gt;غصه اگر هست بگو تا باشد!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(102,102,102)&quot;&gt;معني خوشبختي ،&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(102,102,102)&quot;&gt;بودن اندوه است...!&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(102,102,102)&quot;&gt;اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(102,102,102)&quot;&gt;چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(102,102,102)&quot;&gt;همه را با هم و با عشق بچين...&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(102,102,102)&quot;&gt;ولي از ياد مبر&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(102,102,102)&quot;&gt;پشت هر کوه بلند&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(102,102,102)&quot;&gt;سبزه زاري است پر از ياد خدا!&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(102,102,102)&quot;&gt;و در آن باز کسي  با صدایی  آرام و مطمئن مي خواند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;COLOR: rgb(51,204,255)&quot;&gt;&lt;FONT face=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;COLOR: rgb(102,102,102)&quot;&gt;که &lt;FONT color=#00ffff&gt;خدا&lt;/FONT&gt; هست ، &lt;FONT color=#33ffff&gt;خدا&lt;/FONT&gt; هست و چرا غصه ؟ چرا ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 03:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=francesco&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>francesco</dc:creator>
<guid>http://francesco.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به قول...</title>
<link>http://francesco.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>سلام ...!!!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلامی به گرمی همین تابستان گرم !!! البته جای شکرش باقیست چون به قول استاد هرچیزی که پیش میاد بدتری هم داره که خدارا شکر بدترش نصیب ما نشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست دارم از روزهام بگم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول مادر ... شب و روزم رو گم کردم (شبها تا دیر وقت بیدارم یعنی تا نزدیکای... )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول پدر ... ۶ صبح بیدارشی اونوقت میبینی شب چی جی روخوابت میبره؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول دایی ... دیگه باید مستقل بشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (اخه دایی جان....)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول دوستم (نرگس) ... بیا این کتاب و بخون این دیگه اخرشه عالیه دنیاتو عوض میکنه... (دیگه شبیه کتاب شدم ... باور کنید)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول دوستم (باران) ... پاشو با هم بریم بیرون کلی خوش میگذره ... (خواهش میکنم....!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول ............بیا بریم استخر...سینما.... ناهار... کافی شاپ....تئاتر...خرید... پارک ... شهربازی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه کافیه خواهش میکنم از راهکارهای عالیتون ممنون ... دیگه جواب نمیده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اره خسته شدم دلم تغییر میخواد یه تغییر اساسی که باز به قول مامان دیگه چه تغییری مونده؟؟؟/&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها از همه چیز خسته شدم از چیزهایی که میشنوم... میبینم ... میخونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه تحمل ندارم ... عذاب میکشم وقتی میبینم نمیتونم کاری انجام بدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خدا انصاف نیست ...انصاف هم چیزه خوبیه ... فقط همین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمکم کن... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 19:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=francesco&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>francesco</dc:creator>
<guid>http://francesco.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز خوب...!</title>
<link>http://francesco.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>یک قراره دوستانه در صبح زود... دلیل صبح زودش را خودم هم نمیدانم حتما حکمتی داشته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پایم را از درب خانه بیرون میگذارم و یک الهی به امید تو می گویم و نفس عمیقی میکشم و ریه هایم را با یک خروار دود پر از سرب و کربن شهر اشنا میکنم البته اشناست اشناتر میکنم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه به این ترتیب روز اغاز میشود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در خیابان به صورت های بدتر از خودم نگاه میکنم خسته و خواب زده و بی انگیزه  انگار همه را با لنگه دمپایی به زور از رختخواب بیرون کردند و راهی خیابان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاکسی ها طنازانه و دیر می ایند ... باز هم تاکسی و بحث داغ. چه بحث هایی از قتل عام گربه ها گرفته تا گران شدن لوازم زندگی و....اقتصاد و سیاست ...البته ما که اهلش نیستیم و در ان زمان خواب الودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بحث داغ داغ است اما نه انقدر که خواب را از سرم به در کند با خودم میگویم هرچه که هست از صدای مجری شنگول و الکی خوش رادیو خوشتر است!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بحث تمام میشود موسیقی و خبر و... رادیو هم اما همچنان ترافیک پابرجاست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در خواب و بیداری هستم که متوجه میشوم باید پیاده شوم کرایه را پرداخت میکنم و تشکر میکنم و قابلی نداردی میشنوم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز چند قدمی از خیابان فاصله نگرفته ام که ماشینی با سرعت از خیابان عبور میکند ... گویا چشمانش مشکل دارد که خیابان به این باریکی را بزرگراه فرض کرده!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهی به لباسهایم میکنم و با دیدن قطره های گل الود روی شلوارم خواب از سرم میپرد و در این لحظه به جای گفتن هر حرفی در دل بر خودم لعنت میفرستم که چرا امروز تیپ سفید زده ام!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اکنون کاملا خواب از سرم پریده و قرار دوستانه را چند ساعتی کنسل میکنیم و دوباره راهی منزل میشویم....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 16:42:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=francesco&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>francesco</dc:creator>
<guid>http://francesco.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
